مردی در کنار رودخانهای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب پرید و او را نجات داد... اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب پرید و دو نفر دیگر را نجات داد! اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک میخواستند شنید ...! او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، من زنم بی هیچ آلایشی بی هیچ آرایشی او خواست که من زن باشم که بدوش بکشم بار تورا که مردی و برویت نیاورم که از تو قوی ترم آری من زنم او خواست که من زن باشم همچنان به تو اعتماد خواهم کرد،عشق خواهم ورزید،به مردانگی ات خواهم بالید،با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد،پشتیبانت خواهم بود و تو مرد بمان این را که من مردترم به هیچکس نخواهم گفت!
غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانهای مردم را یکی یکی به رودخانه میانداخت...!!
| Design By : Pars Skin |


